انتخاب صفحه
شماره 4618 - چهارشنبه 23 خرداد 1397
شماره های پیشین:

پیشنهاد

جواد لگزیان

اسکارلت

«اسکارلت اوهارا تنها ایستاد، چند قدم دورتر از عزادارانی که در مراسم تدفین ملانی ویلکز حضور داشتند، باران می‌بارید. زنها و مردهای سیاهپوش چترهای سیاه روی سر گرفته بودند. زنها میگریستند و به هم تکیه داده و در چتر و غم شریک بودند.اسکارلت در چتر و غم با کسی شریک نبود.هجوم ناگهانی باد سرد،قطره‌های باران را زیر چتر میبرد و بر او میریخت ولی اسکارلت توجهی نداشت. چیزی احساس نمی‌کرد مصائب زندگی او را بی حس و کرخت کرده بود. در مقابل درد می‌توانست پایداری کند گریه را برای بعد گذاشته بود.همه چیز را از خود رانده بود.درد را احساس و فکر را.کلمات بارها در ذهنش تکرار شده بود،کلماتی که به او قول می‌دادند از درد رهایش کنند و قدرت ادامه زندگی به او ببخشند و به بدبختی‌هایش پایان دهند...این مراسم به زودی تمام می‌شود و من می‌توانم دوباره به خانه ام بازگردم به تارا...« خاکستر به خاکستر خاک به خاک»...
ادامه «بر باد رفته» اما این بار «اسکارلت اوهارا» هم عاقلتر است و هم مثبت اندیشتر و البته خوش اقبالتر نیز هست. داستان از یک خاکسپاری غم انگیز شروع می‌شود. اسکارلت که در بازگشت به تارا با روی خوشی روبرو نمیشود همراه با اقوام ایرلندی اش  به ایرلند می‌رود و بخشی از زمین‌های خانواده اوهارا را می‌خرد و به عنوان ملاکی بزرگ شناخته می‌شود.او در ایرلند غرق در آشوب و شورش کشاورزان علیه زمینداران و خشکسالی و تگرگ دوباره پس از سالها جدایی با رت باتلر دیدار می‌کند و دوباره عشق...
«اسکارلت (دورۀ دو جلدی)» اثر الکساندرا ریپلی با ترجمه پرتو اشراق را نشر ناهید در 957صفحه منتشر کرده است.
 

لطفا نظر خود را درباره این مطلب بیان نمایید

draggablePen