انتخاب صفحه
شماره 4811 - چهارشنبه 17 بهمن 1397
شماره های پیشین:

داستانک

بوي خوش عشق 
سحر ناصربخت

وقتي هر روز از آن كوچه رد می‌شد، با خود می‌گفت: پس كي عشق به سراغم می‌آيد؟ ديگر پيله تنهايي خفه ام می‌كند. زوج‌هاي جوان را قدم زنان زير باران می‌ديد در دل حسرت می‌خورد، می‌گفت: آخر عشق كي به ديوار قلبم آويزان می‌شود؟ روزها می‌گذشت و او هر روز از آن كوچه گذر می‌كرد. با خود نجوا می‌كرد: حتما اينجا كوچه عشاق است، يا سرنوشت هم می‌خواهد دل مرا بسوزاند كه همه عشاق را با من روبه رو می‌كند! اتوبوس مثل هميشه  دير كرد، طبق معمول منتظر تاكسي شد. 
باران به شدت شروع به باريدن گرفت. عصباني از اينكه چتر نياورده، نمی‌توانست برگردد ديرش می‌شد. همان جا ايستاد، با اندوه ژرفي رو به آسمان نگاه كرد و به خدايش گفت: پس كي ميخواهي دل آشوب مرا آرام كني و اشك‌هايش باران را همراهي كرد. چتري بالاي سرش قرار گرفت! برگشت تشكر كند، قلبش ريخت، نگاهي گرم و آشنا تمام وجودش را لرزاند. غريبه به او گفت :عذر می‌خواهم اين مسير هر روز من است، شما رو اينجا زياد می‌بينم، ديدم خيس شديد گفتم كمكي كرده باشم. او خجالت زده تشكر كرد ...! پس از آن اتفاق هر روز او را می‌ديد. نگاه گرم آن غريبه چنان قلبش را تكان می‌داد كه صداي ضربانش را كوچه هم می‌شنيد ،به خود نهيب می‌زد: اميدوار نباش، اين فقط احساس توست. خيالش را از سرت بيرون كن. اما قلبش بي امان براي او می‌تپيد...
روزها می‌گذشت و او هر روز در جنگ با قلبش بازنده اي بيش نبود. چند روزي بود غريبه غيبش زده بود. ديگر آن كوچه برايش صفايي نداشت، ديگر زندگيش هيچ رنگي نداشت. همه چيز رنگ كوچه را گرفته بود، خاكستري و سرد. او ديگر تابي براي گذر كردن از آنجا را نداشت. تصميم گرفت مسيرش را عوض كند. انتظار قرارش را ربوده بود. باز باران باريد. روبه آسمان اشك ريزان به خدا گفت: بار ديگر هم شكستم. او مرا نمی‌خواست. باز چتري بالاي سرش قرار گرفت! دوباره قلبش همچون كوه ريزش كرد، ترديد داشت، صدايش را شنيد. آري خودش بود. بوي خوش عشق همه جا را آكنده كرد. غريبه لبخندي آشنا زد و گفت: باز هم چترت را نياوردي! ديگر نمی‌خواهم تنها از اين كوچه گذر كنم، همراه هميشگي ام می‌شوي.....!؟
اندر پس هر گريه دو صد خنده مهياست. 
بعد از هر  سختي آساني است  (شرح /٦)

لطفا نظر خود را درباره این مطلب بیان نمایید

draggablePen